به بهانه آغاز هفته دفاع مقدس
جنگ در خانه ما
خواهرم بزرگم می گه::روزهای جنگ بود.البته چند سالی از شروع جنگ می گذشت...اواسط دهه شصت...من هشت سالم بود و فرشته (خواهر وسطیمون) پنج سال داشت. شرایط اون زمان با الان خیلی فرق می کرد...بابا میخواست بره جبهه...اما مامان مخالفت می کرد
. مامان می گه: بابات هم صاف کف دست مسئول پایگاه بسیج گذاشته بود که خانمم نمی زاره من راهی بشم...یه روز که تو خونه نشسته بودم، از بسیج به من زنگ زدند و با من صحبت کردن....اون آقایی که زنگ زده بود به من گفت:خواهرشما که اجازه نمی دی شوهرت بره جبهه روز قیامت چطوری می خوای جواب حضرت فاطمه رو بدی؟؟ اینو که گفت دلم لرزید...حقیقتش من با جبهه رفتن بابات مخالف نبودم..اما می گفتم بزار بچمون بدنیا بیاد و خیالم راحت بشه ..اون وقت هر جا خواستی برو
خواهر وسطی می گه::چند وقت بعد ...در یک غروب سرد زمستونی تو ماه بهمن تو بدنیا اومدی...شش روزت بیشتر نبود که بابا به مامان گفت الوعده وفا...و راهی شد.
... خواهربزرگ می گه::خاله زنگ های اهل محل و وفامیل شایعه درآورده بودن که چون سومین بچشون هم دختر شده،،حاج آقا قهر کرده ،رفته جبهه!!!!!!
من::بابا اینا چی می گن؟؟؟؟
بابا می گه::نه دخترم ...بیخود می گن....برام اصلا جنسیت بچه مهم نبود..اصلا بچه و زندگی اون روزها برام مهم نبود...یه حسی به من می گفت اگه بمونی بی غیرتی
. مامان::روزهای سختی بود..فرشته(خواهروسطی)بهونه می گرفت.مهد به زورمی رفت...یادمه یه روز صبح شدید گریه می کرد و گفت:پتو دیشب کلفت شده بود!!فکر کردم بابا اومده و تو هال خوابیده
... خواهر وسطی::البته اون روزها شیرینی خاص خودش رو هم داشت..یادمه هر کس می اومد عیادت مامان..سریع می رفتم جلو و می گفت::حسودی کنین !!ما نی نی داریم..شما ندارین
خواهر بزرگ می گه::یادش به خیر..دست کوچولوت رو می گذاشتیم روی کاغد و دورش رو خط می کشیدیم....و برای بابا می فرستادیم
.... بابا می گه::یادمه اولین باری که وارد منطقه شدیم...یک پسر جوان 21-22ساله برامون سخنرانی کرد...بعدها فهمیدیم این پسر جوان فرماندمونه ...شهید محمود کاوه....خیلی زیرک بود...خودش رو قاطی عراقی ها می کرد و باهشون به عربی حرف می زد و اطلاعات کسب می کرد.
.. من: و خاطرات دیگه...
بابا می گه:: غدامون معمولا کنسرو و غذاهای آماده بود...اما شب عملیات برامون غدای گرم آورده بودن....یکی از بچه های همرزم با شوخی به من گفت::غلامرضا خوب شد این مرغا رو آوردن که با شکم گشنه! شهید نشیم...اتفاقا تو همون عملیات شهید شد....
خواهر وسطی می گه::یادمه چند ماه بعد،موقعی که تو تقریبا از حالت
نوزادی درآمدی بودی..من و مرضیه خواهر )بزرگم) رفته بودیم عروسی دختر همسایه...موقع برگشت مرضیه به من
گفت: می دونی قرار بوده بابا امروز بیاد؟؟ من ذوق زده گفتم ::راست می گی ؟؟ جواب
داد:: آره و دوتایی دویدم سمت خونه...بابا اومده بود
... من::چی چی آورده بود؟؟
خواهر بزرگم::یادم می یاد قیافه بابا خیلی عوض شده بود..آفتاب سوخته شده بود...خودمون رو تو بغلش انداختیم....بابا از کردستان برامون شکلات ها و آدامس هایی آورده بود که تو شهرمون پیدا نمی شد...کلی ذوق کرده بودیم
... مامان: بابات که اومد..انگار یه بار سنگین از رو دوشم برداشته بودن...یادمه بعد از اینکه مدتی با مرضیه و فرشته شوخی می کرد..سراغ تو اومد...نگات می کرد و دستای کوچیکت رو توی دستاش می گرفت...می گفت:باور کن اصلا جنسیت بچه برام مهم نبود...فقط برام مهم بود و هست که این بچه چه دختر باشه و چه پسر رزمنده باشه..
من::موبایلم زنگ می خوره ...همکارمه ..انگار می خواد درباره مصاحبه با دکتر حسن مجنونی مدیرکل بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس استان توضیحی بده...موضوع مصاحبه جنگ نرمه ....
پی نوشت :::دوستان عزیز به علت مسافرت نخواهم تونست زودتر از آخر هفته دیگه نظراتتون رو تائید کنم...موفق باشید










بهمن زاده هستم و متولد ماه زیبای بهمن نیز هم ......عاشق ایرانم ....عقلم اسلام ...دلم ایران است ...از هر کس و هر چیزی که بخواهد بین اسلام و ایران فاصله بیندازد متنفرم ......